به یاد همکار گرامی مرحومه فروغ نادری
تقریباً باهم استخدام شدیم. هرقدر من شلوغ و پرسروصدا بودم و هستم، او آرام بود. هر دو مشغول کار شدیم. در جلسات و همایشها میدیدمش. یک روز در یک جلسهای با همان آرامش شیرینی آورد و پخش کرد و فهمیدیم ازدواجکرده است. مدتی بعد من در ستاد بودم و او در مراکز کار میکرد. هر وقت به هر علتی به ستاد میآمد، حتماً به من سر میزد. با همان آرامش همیشگی سلام و حال و احوالی میکرد و بعد میرفت. یک روز دیدم روی میزم یک برگه استعلاجی است مربوط به او. استعلاجی یک سال بود. پرسوجو کردم و متوجه شدم مبتلابه سرطان شده است. همیشه اسم این بیماری تنم را میلرزاند. همه ناراحت بودیم ولی باز همان حرفهای همیشگی و امیدهای واهی. روزها گذشت و او آرام با بیماری دستوپنجه نرم میکرد و هرازگاهی کسی میآمد و بازهم خیلی آرام استعلاجیاش را تمدید میکرد. از آغاز امسال خبرها بدتر شد. میشنیدیم که حالوروزش بدتر شده و بیماری کم کم دارد پیروز میشود. تعجب نکردم درنبرد نابرابر انسان و سرطان همیشه برد با بیماری بوده است. جریان ادامه داشت تا دیروز...
خیلی آرام خبر رسید: فروغ نادری درگذشت. ناراحت شدم ولی شوکه نشدم. حس غریبی دارد این روزهای مهرماه که عجیب بوی رفتن میدهد.
امروز صبح چشم که باز کردم از ذهنم گذشت امروز اولین روزی است که فروغ نادری اینجا نیست. به اداره آمدم. همهچیز مثل قبل است. نه اداره بههمریخته است، نه کارها تعطیلشده، نه درودیوار بوی مرگ میدهد. کسی که مهربان و آرام باشد دررفتنش هم هیچچیز را به هم نمیریزد.
مدتی است ناخودآگاه زیاد در مورد مرگ فکر میکنم. کم کم دارم به این نتیجه میرسم تا کسی نخواهد، خداوند او را نمیبرد. از نوزاد دوروزه گرفته تا بزرگسال نودساله، وقتی میرود که در ناخودآگاهش از بودن در اینجا با تمام وجود خسته شده باشد. فکر کردم شاید فروغ نادری هم از شلوغی این دنیا خسته شده بوده و دلش میخواسته بهجایی برود که کمی آرامتر و مهربانتر باشد. نمیدانم این فکرم درست هست یا نه ولی نمیدانم چرا احساس میکنم امروز اندکی از آرامش همهچیز کم شده! گویا بخشی از آرامش جهان از پیش ما رفته است!
سعیده شریفی
مجموعه ای است از مطالب ارائه شده از واحدها و همکاران شبکه بهداشت شهرستان ری. مسئولیت مطالب بر عهده ارسال کننده بوده و مدیریت وبلاگ هیچ مسئولیتی در قبال نوشته ها ندارد